من محمد صلاح علاء را دوست دارم، آرامشش را، صدایش را. من این مرد را دوست دارم چون عاشق باران است و باران را ستایش می‌کند.

او می‌گوید؛ باران خیلی آقا و بامعرفت است، خودش را پس نمی‌گیرد وقتی می‌آید پشیمان نمی‌شود. باران می‌داند که باید قطره قطره بیاید. می‌گوید؛ چقدر زیباست که کسی نامش باران باشد و به او بگویی باران بیا... باران بنشین...

محمد صالح علاء این گونه دنیا را می‌بیند که مثلا آینه و پاییز را رک و بی‌پرده می‌داند. می گوید آینه، هر چه که هستی را نشان می‌دهد و پاییز هر چه که دارد را بروز می‌دهد. یا تعریف میکند که وقتی بچه بوده از پاسبان‌ها می‌ترسیده و وقتی باران می‌بارید آنها خیس می‌شدند و دیگر جدی نبودند و این موضوع او را خوشحال می‌کرده است.

او می‌گوید که همه چیز را باید خوب دید و تاکید می‌کند که حتما باید همینطور باشد.

او در کتاب‌هایش هم نویسنده‌ای است که همه چیز را خوب می‌بیند و از خوبی‌شان روایت می‌کند.

در کتاب "کاپوچینو، کیک پنیر" آدم‌هایی را آورده که خیلی متفاوت‌تر از ظاهرشان هستند. آدم‌هایی دانا و اهل معرفت مثل رفتگری که در قصه‌اش آورده اهل مطالعه است و جدول حل می‌کند.گاهی کافه می‌رود و قهوه می‌خورد و اسم اصلی و کامل اسکار وایلد، نویسنده‌ی ایرلندی را می‌داند. رفتگیر آنقدر کارش را دوست دارد که از او می‌پرسد؛ آیا می‌دانید فرق زباله و آشغال چیست، باید که بدانید چون پای منفعت ملی‌مان در میان است. 

شاید این همان دنیایی است که صالح علاء از پشت شیشه‌ی عینکش می‌بیند. شاید هر روز آن چشم‌ها و آن عینک‌ را می‌شوید. می‌خواهد که دنیا را جور دیگری ببیند.

دلارام دلنواز

2019 © All Rights reserved by delaramdelnavaz
By AvisHost | By Avis Design
Top
Global site tag (gtag.js) - Google Analytics -->